فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 8 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

سلام نی نی، فاطمه گلی

یه خبر خوب ...

کاش خیلی زود خوب ترین خبر دنیا در گوش زمین زمزمه شود و سحرگاهی با صدای یا اهل العالم انا بقیه الله الاعظم از خواب بیدار شویم ولی اینک خوبترین اتفاق در خوانواده کوچکمان دلشادمان کرده است سلام گل دختر مامان ... خیلی وقته که برات ننوشتم ولی امشب یهو دلم برا اینجا تنگید آخه روزای آخریه که تو تنها دختر مامان هستی  خداوند به قول خودت به دعای تو به ما یه دخمل ناز دیگه داده که الان حدود سه ماه و نیمه که تو دل مامانه تو خیلی ذوق داری بعضی روزا سرت رو به شکم نزدیک میکنی و از زیباییهای دنیا که به چشمت میاد برا ریحانه (عضو جدید خونه) میگی و بهش میگی وقتی اومدی بیرون این رو بهت نشون میدم اونو بهت یاد میدم میدونم تو خواهر خیلی مهر...
5 آبان 1394

چهارمین سالگرد تولد

چهار سال از مهمترین بزرگترین و باارزشترین اتفاق زندگی من میگذره و تو حالا بزرگ شدی  چهار سال پیش مثل امشب فکر میکردم ایا فردا این سعادت رو خواهم داشت نوزادی رو که نه ماه همزاه خودم به این سو و اون سو بردم به آغوش بکشم و حالا عادی ترین و البته لذت بخش ترین اتفاق روزانه مون بغل کردن و بوسیدن توست چهار سال پیش فکر میکردم آیا نوزادی که از من متولد میشه خارق العاده خواهد بود باهوش خواهد بود مهربان خواهد بود و حالا بعد از چهار سال فهمیدم سلامت رو حی و روانی تو از هرچیزی باارزش تره با اومدن تو اونقدر نشاط تو خونمون اومد که به هر زوج بدون بچه ای توصیه میکنم زودتر بچه دار بشن فرزند کوچکم که نمیدونم چند سال دیکه جای من رو پر میکنی با اینک...
14 ارديبهشت 1394

...

سلام به گل دخترم با اینکه هر روز تو با روزهای دیگرت فرق دارد با اینکه شیرین زبانی های امروز و دیروزت متفاوت است با اینکه بزرگ شدنت دیدنی است اما من حسابی مشغول روزمرگی هایم هستم و فرصت نگارش برایت را از دست می دهم یک هفته است که به خاطر تمام کردن پایان نامه هر روز مهد می روی. ساعت 8 و 9 صبح بیدار می شوی و راهی می شوی و ظهر با کلی معلومات جدید از مهد برمیگردی. کلاس ریاضی و علوم هم داشته ای. دیروز میگفتی "مامان و بابا می دونین ما چرا موجود زنده ایم چون نفس میکشیم و غذا میخوریم" این حرفا برایت بزرگ نیست؟ هرچند به نظر من خوشحالی که وسط بحثهای مختلف من و بابا تو هم حرفی برای گفتن داری دیروز مفهوم بلندی و  کوتاهی را یاد...
19 آبان 1393

این روزها ...

وای ... وای .... عزیزکم ..... کمی آهسته تر ...... اگر خودت سرعتت را ببینی تعجب میکنی... من سرعت نور را ندیدم اما فکر نمیکنم بزرگ شدن تو هم کم از سرعت نور داشته باشد. این روزها تو بدون وقفه در حال بازی صحبت شعر و کتاب خواندنی. بله کتاب خواندن اگر برای همه سواد بخواهد برای فاطمه من نمیخواهد شعر خواندن هم اگر برای هرکسی قافیه و وزن میخواهد برای دختر خلاق من نمیخواهد بازی این روزهایت شده مدرسه بازی و خرید رفتن و مسافرت رفتن همیشه کیف وسایل آشپزی ات همراهت است و تو همیشه آشپزی میکنی این روزها ناخودآگاه کمتر مهد میروی و من سعی میکنم هر روز برنامه ای برای بیرون رفتن بریزم مسجد و کلاس قرآن و پارک و ... این روزها آمار همه ب...
18 مرداد 1393

عکسای فاطمه

عکسای جدید دخترم را رو توی ادامه مطلب ببینین فاطمه در کاروانسرای میاندشت تو راه تهران مشهد فاطمه در دل جنگل وقتی خیلی سردش بود و صبحونه میخوردیم فاطمه در پارک آب و آتش هفته پیش فاطمه در پارک آب و آتش فاطمه بعد از قایق سواری در عباس آباد فاطمه و بابایی در عباس آباد فاطمه کنار دریا در روزهای آخر سال 92 فاطمه در پارک ایرانی فاطمه در روزهای اول سال 93 با ژست جدید ...
14 ارديبهشت 1393

هدیه های تولد

خاله ها زحمت کشیده بودن همگی خصوصا که چیزایی رو که خیلی دوست داشتی برات آورده بودن تو ادامه مطلب عکس هدیه ها رو میذارم هدیه خاله سمانه که هنوز برا دخترم بزرگه هدیه مریم جون هدیه خاله زکیه هدیه خاله فهیمه هدیه خاله زهره همه با هم (هدیه مامان و بابا هم که اینجا معلومه سفره شام که سعی کردم خیلی مختصر باشه هرچند برای همین شام مختصر یعنی پیراشکی حدود 2.5 یکسره یرپا بودم تنها هنرنمایی مامان: ژله چرخشی ...
14 ارديبهشت 1393

تولد سه سالگی

امسال حسابی درگیر اسباب کشی بودیم با اینکه دوست داشتم چون امسال تولدت رو درک میکنی حسابی بهت خوش بگذره ولی خب نشد از اول هفته پیش برای تولدت برنامه ریزی کردیم قرار شد دوستای نزدیکمون رو دعوت کنیم خاله زکیه و خاله زهره و خاله فهیمه و عمو عباس و عمو محمدرضا یه کیک مختصر و در اواسط هفته تصمیم گرفتم تم مختصری داشته باشه به عنوان کیتی در واقع سفید و صورتی پنجشنبهخاله زکیه اومد کمک و با هم ریسه های تولد رو درس کردیم از روی کاغذ کادوها عکس کیتی رو در آوردیم و چسبودیم رو  مقواهایی که با قیچی دالبر مثلثی بریده بودیمشون کلا 7000 تومان هزینه اش شد دو تا کاغذ کشی سفید و صورتی گرفتیم و باریک بریدیمشون 20 بادکنک صورتی و سفید هم گر...
14 ارديبهشت 1393