فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 8 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

سلام نی نی، فاطمه گلی

سالگرد زمینی شدنت

امروز صبح بعد از نماز خاطرات سه سال پیش رو مرور میکردم     تو یادت نمیاد ... ساعت 6 صبح راه افتادیم طرف بیمارستان غدیر و من کارهای قبل از عمل رو انجام دادم واقعا باورم نمیشد اونقدر زود بیای توی بغلم و از اون زودتر اینقدر بزرگ بشی... فاطمه عزیزم روز به روز که بزرگ شدنت رو میبینم نمیدونی چه قندی توی دلم آب میشه وقتی از مهد شعرها و کارای جدید یاد میگیری فکر میکنم نابغه تر از تو نیس ... همین چند روز پیش که یاد گرفته بودی نی نی بکشی واقعا خیلی قشنگ بود یا وقتی سوره فیل رو یاد گرفتی یا دست راست و چپت رو... وای تو چقدر چیزی بلدی چقدر زود بزرگ میشی عزیزکم وقتی که بزرگ میشی دوست داری هنوز بچه باشی و وقتی هنوز مثل ت...
14 ارديبهشت 1393

این روزها...

این روزها بزرگ شدنت سبقت گرفته بر هر چیز زندگی مان استفاده از کلمات قلمبه ای که از ما میشنوی در جای نادرست قهقهه من و بابا را به آسمان میبرد یادش بخیر آن روزهایی که انتظار کوچکترین حرکاتت را می کشیدم و حالا به راحتی دستت به در یخچال میرسد یادش بخیر روزهایی که دغدغه این را داشتم اول بابا میگویی یا مامان و حالا بعضی وقتها برای تمام کردن جملاتت نفس کم می آوری دخترکم خودمانیم عجب بزرگ شده ای وقتی شبها داوطلبانه از یخچال میوه می آوری وقتی خودت با علاقه سفره را شلخته و نامرتب جمع میکنی وقتی ظرفها را به طرف آشپزخانه می بری و چون قدت به ظرفشویی نمیرسد ظرفها روی هم پرتاب میشود با خودم میگویم ما که پیر شویم بازهم داوطلبانه عصای دستمان م...
8 اسفند 1392

شیرین کاری های فاطمه2

- فاطمه تازگی ها چیزی که میخوره خصوصا غذا ظرفش رو میذاره تو ظرفشویی   چنین فرزند خونه داری داریم ما!!! - تازگی ها هی میگه من وقتی کوچولو بودم این کار رو میکردم وقتی بزرگ شدم اون کار رو میکردم
26 بهمن 1392

شعر معروف فاطمه8

دیشب یه لباس پوشیده بودم که شبیهش رو خاله الهه اش داره تا تنم دید گفت چرا لباس خاله الهه رو پوشیدی !!! پی نوشت: ما امسال کم مشهد رفتیم و تو این سه چهار بار شاید خواهرم فقط دو سه بار اون لباس رو پویده باشه خیلی از این حرف فاطمه تعجب کردم
26 بهمن 1392

حاشیه های حماسه یوم الله 22 بهمن

دیشب که خونه خاله زهره روضه بودیم فاطمه به دونه دونه مهمونا میگفت من فردا میخام برم راهپیمایی فاطمه اکثر راهپیمایی بغل باباش بود تا باباش میذاشتش زمین میگفت من گناه دارم خب! من رو بغل کنین تمام راه فاطمه بادکنک که میدید میگفت بریم از اونجا بادکنک بکینم سعی میکنم به زودی عکسای چند ماه اخیر رو بذارم   ...
22 بهمن 1392

شیرین زبونی های فاطمه 6

دیروز فاطمه رفته بو تو فاز مودبانه حرف زدن دشتیم با هم کتاباش رو تو کمدش میچیندیم گفت این رو بابا خریدن من گفتم بله گفت ابن رو خاله زهره به من دادن گفتم بله گفت اینو کی به من دادن...؟ ...
20 دی 1392