فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 8 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

سلام نی نی، فاطمه گلی

احوال این روزهای فاطمه

سلام به گل دختر من خیلی وقته که نتونستم برات بنویسم و جالب اینه که این روزها تو بزرگتر و شیرینتر و شاید بشه گفت پر اتفاق تر شدی روزهات به امید این میگذره که فردا میری مهدکودک و شبها به امید رفتن به خونه خاله ای عمویی به عبارت بهتر صبح که از خواب بیدار میشی هوز صبحونه نخورده میپرسی امروز میخوایم بریم کجاااا (کجا رو میکشی) دوستای مهدت فراوونن (تو هم اجتماعی) بهار سینا عرشیا مهدیار آوا باران کلا که ار مهد زیاد حرفنمیزنی و خدا رو شکر مربی مهدت به داد نگرانی من رسید و یک کتاب روزنگار از هفته پیش تو کیفت گذاشته دیگه از احوالاتت باید بگم فعلا یه خورده سرماخورده ای و این هفته مهد نرفتی انشالله هفته دیگه هم مامان جون میان تهران و ... تا ببن...
27 آذر 1392

مهد کودک رفتن فاطمه3

امروز اولین جلسه اولیا و مربیان عمر من و تو تشکیل شد حدود دو هفته است که مهد میری قبل هم نوشتم که مربی ات ازت خیلی راضیه امروز برای جلسه اولیا و مربیان رفتیم مهدکودکت جلسه خیلی صمیمی و دوستانه بود و مسئولین مهد همه اومده بودن از خانم راستین (خاله سمیرا که مسئول امور اجراییه) تا خانم پیوندی (خاله غزل که مدیر امور دفتریه) و ساحل جون که مسئول امور داخلی و تحویل و ترخیص بچه هاست و خاله ناهید و مربی و زبان همه بودن از همون اول تو از کنار من بلند شدی و رفتی پیش خاله ناهید و از وقتی خاله ناهید شروع به صحبت کرد تو مشغول پرش و جهش و ... همه مادرا از خاله ناهید راضی بودن و می گفتن بچه هاشون خاله ناهید رو بیشتر از اونا دوست داره من ترغیب شدم دوشنبه و ...
8 آبان 1392

مهد کودک رفتن فاطمه2

سلام عسلم امزور روز دومی بود که باهم به صورت آزمایشی رفتیم مهدکودک هدهد من از برخورد مربیا و رسیدگی شون تو چند ساعتی که اونجا بودم خیلی راضی هستم محیطش هم خیلی خوب بود مجموعا کسایی هم که بچه شون رو میارن اونجا مثل خودمون هستن خلاصه اش میکنم چون فرصت نیست خاله ناهید خیلی ازت راضی بود و مدیر و مربی های دیگه هم میگفتن مثل این میمونه که قبلا هم رفتی مهد هم رابطه ات با بچه ها عالیه و به بقیه کمک میکنی و هم کارایی که ازت میخان خوب انجام میدی واقعا خدا رو به خاطر هوشت به خاطر مهرونی هات به خاطر اخلاق خوبت و اجتماعی بودنت شکر میکنم امیدوارم روز به روز پیشرفتت بیشتر از روز قبل باشه
28 مهر 1392

مهد کودک رفتن فاطمه1

سلام به دختر گلم بالاخره انتظار داره سر میاد و قراره دو روز دیگه بریم دستت رو باز کنیم خودت هم کلی ذوق داری دو روز پیش رفتیم چند تا مهد رو دیدم و قرار شد شنبه و یکشنبه آزمایشی بریم مهد هد هد که یه مهد قرآنیه و در کنار قرآنی بودن برنامه های مختلف هم داره من به مقدار برای مهد رفتنت نگرانم خصوصا که بابایی قراره بیاد دنبالت و میترسم که سروقت نیاد و ... خلاصه اش که دوباره نگرانی های مادرانه من شروع شده بابایی هم همش میگه تو مادری و طبیعیه و من که مادر نیستم اینهمه نگران باشم امیدوارم شنبه با دل خوش و خبرای خوب برات بنویسم ...
25 مهر 1392

عکسای جدید فاطمه گلی

عکسای گلپر مامان رو تو ادامه مطلب ببینید فاطمه در حال انجام کاراش (اون جعبه جلوش لپ تاپشه) بابایی و فاطمه در سفر به دریاکنار با باباجون و مامان جون و عمه ها   بابایی و فاطمه در بوستان جوانمردان با ژست معروف دومین باری که فاطمه سوار اسباب بازی میشه (بار اول اسباب عکس و فیلم محبا نبود) - باغ وحش ارم فاطمه قبل از گچ گرفتگی اورژانس بیمارستان امام خمینی فاطمه بعد از گچ گرفتگی (لباساش کاملا مشهوده) فاطمه روز جمعه بالباس جدیدش ...
31 شهريور 1392

یک تجربه بد برای فاطمه!

روز جمعه هفته پیش فاطمه اتفاق بدی رو تجربه کرد که نه من نه بابایی انتظارش رو نداشتیم جمعه شب بابایی که از صبح پیش فاطمه نود حسابی با قاطمه بازی کرد بعد که فاطمه از بازی با من و بابایی خسته شد رفت تا خودش مشغول بازی شه همه چی خوب بود تا اینکه یهو دیدم فاطمه ناغافل از روی مبل افتاد روی دستش برعکس همیشه که خیلی صبورانه گریه نمی کرد و بلند میشد و بازی اش رو ادامه می داد گریه کرد با بابایی رفتیم طرفش فاطمه هم مبهم هی میگ فت درد می کنه (مثل همیشه که فقط حرف خودش رو تکرار میکنه و جواب ما رو نمیده) یه کم گذشت تا فهمیدیم مچ دستش درد میکنه رفتیم تو اینترنت و چون به کم هول شده بودیم و شکستگی ندیده بودیم زنگ زدیم از اورژانس پرسیدیم باید ببریمش بیمارست...
31 شهريور 1392

بدون عنوان

عکسای فاطمه رو در ادامه مطلب ببینید فاطمه و زینب کوچولو (دختر دایی بابایی) تو یه رستوران تو طرقبه فاطمه تو حیاط خوشگل و باصفای مامان جون فاطمه و مریم (دخترخاله اش) پارک ملت فاطمه پارک ملت فاطمه و مامانی کاخ سعدآباد و آخرین و جدیدترین عکس فاطمه مربوط به دیروز دریاکنار   ...
14 شهريور 1392

یزرگ شدن گل دخترم

سلام به دخمل بزرگ مامان باورم نمیشه اینقدر بزرگ شدی که خودت میتونی ری دستشویی میتونی تو اتاق خودت تنهایی بخوابی دیگه شیشه نمیخوری اینا همه مسائلی بود که تو تربیت بچه سخت به نظر میرسید ولی تو همونطور که از اول دختر خوب و همراهی بودی باز هم همراهی کردی و همه مسائلت این روزها حل شده البته با بزرگ شدنت مشکلاتت هم بزرگتر میشه اینکه تمام طول روز میخای باهات بازی کنیم اینکه بیشتر از قبل میفهمی اینکه چون استقلالت بیشتر شده بیشتر از قبل هم لجبازی میکنی و کار خودت رو انجام میدی و اما سال تحصیلی شروع شده و دوباره دغدغه اینکه تو رو پیش کی بذاریم این ترم هم یه روز تو هفته کلاس دارم ولی باز همون یه روز هم برامون سخته تو رو جایی بذاریم فعلا یع...
14 شهريور 1392

موقثیت بزرگ

نمیدونم چرا هر وقت قرار میشه برات پشت هم بنویسم کمتر مبام بنویسم خبر خوب اینه که تو بالاخره همکاری خوبی برای دستشویی رفتن کردی و واقعا این همکاری بهویی اتفاق افتاد از یه شب که مهمون داشتیم و لباس نو پوشیدی همه وعدهها رو میری ستشویی حتی اگه پوشک هم داشته باشی بازم میری دستشویی شیرین زبونی های این روزات بالا بالا برام میخرین؟ دنباله هم چمله هات یا که داره یا دیگه مثل میگی چایی داغه که دسشویی ندارم دیگه وقتی من و بابا رو با هم صدا میکنی میگی مابایی و ... فعلا باید برم برای خرسی غذا درست کنم
23 مرداد 1392