فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 8 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

سلام نی نی، فاطمه گلی

یه یادگاری از مشهد

سلام ني ني مامان امروز از مشهد مي نويسم خونه ماماني خيلي بزرگ شدي مي توني خودت چشمت رو بمالوني دستت رو مستقيم مي كني تو دهنت بدون معطلي از اشتهات هم كه ديگه نگم ماشاالله ماشاالله همش دهنت كار ميكنه حاله الهه داره ميره مكه ميخايم بهش بگيم براتون كلي لباس بياره بابايي فردا ميره تهران و من و تو تنها مي مونيم البته زود مياتد براي تز بابايي هم حيلي دعا كن فعلا  بايد برم عجله دارم راستی حرم هم رفتیم هرچند آخرش تو یه کم اذیت کردی خداحافظ
28 تير 1390

روز سوم سه ماهگی

سلام دختر مریض مامان دیروز از بدترین روزای زندگی ات بود البته برای من صبح کلی گریه های وحشتناک کردی و من زنگ زدم بابایی اومد خونه گاز قطع بو د و ناهار از بیرون سفارش دادیم تو هم هر نیم ساعت گریه میکردی و دوباره میخابیدی خدا رو شکر خوب شیر خوردی منم سر به سرت نذاشتم که حتما شیر منو بخوری شیرمو میدوشیدم و با شیشه بهت میدادم تبت تا 38.3 بالا رفت و ما به توصیه پزشک برات شیاف استامیون گذاشتیم علاوه بر قطره استامیونوفنی که هر چهار ساعت می خوردی دیشب تا 2.5 بیدار بودم بابایی هم تو هال خوابید که اگه کاری داشتم کمک کنه آخر سر تبت شده بود 37.7 که خوابیدیم ساعت 3 الان خدا رو شکر تب دیگه تب نداری هر شش ساعت بهت قطره میدیم قبل از اذون بردیمت حموم اول...
16 تير 1390

روز دوم سه ماهگی

امروز بردیمت مرکز بهداشت واکسنت رو زدیم اول خیلی گریه کردی من که جرات نداشتم نگاه کنم بابایی بالا سرت بود بعد که کار پرستار تموم شد اومدم پیشت و نازت کردم نمیشد بغلت کنم به خاطر واکسن. خیلی آروم شدی و منم دلم آروم گرفت دوست ندارم برای واکسن ببرمت دلم ریش ریش میشه وقتی صدای گریه ات رو از درد آمپول میشنوم دیشب رفتیم خونه دایی مهدیِ من البته چون سن دایی من و بابایی زیاد نیست مثل دایی های خودت حساب میشن اونجا امیرصالح که یک سال و نیمشه با تعجب نگاهت میکرد و میترسید دوروبرت بیاد دیشب خیلی دختر خوبی بودی وضعیت شیرت هم هنوز ثابته نه بهتر شده و نه بدتر راستی قدت 60 بود وزنت 5100گرم خیلی زود داری بزرگ میشی مامانم داره پیر میشه  ...
15 تير 1390

اولین روز سه ماهگی

سلام مامانی چقدر میخابی اونم فقط تو بغل من دیشب با بابایی یک کلمه از حرفاتو یاد گرفتیم گریه کردنت برای شیر البته بابایی کمتر و من بیشتر امروز باید میرفتیم واکسن میزدیم ولی نشد امیدوارم شیر خوردنت بد نشه دوباره پس فردا عمه بنفشه میاد تهران دیگه خبری نیست میخام از امروز شیرخوردنت رو یاد داشت کنم تا دقیق تر به تغذیه ات رسیدگی کنم تا خدا چی بخاد راستی بعضی از همسفرای کربلامون رفتن کربلا اون موقع تو بالقوه با ما بودی از خدا میخام زود قسمتمون کنه سه نفری باهم
14 تير 1390

عکسای فاطمه جون

این عکس 5 روزگیته این از اون خنده های معنی داره اینم بابایی و نی نی عجب خوابی از خواب فرشته هم بهتره کی بود منو صدا زد! حرف حسابت چیه خوشگل ندیدی! ...
13 تير 1390

پایان دو ماهگی

سلام فاطمه خانم! امروز روز آخر دوماهگی اته چه روزایی رو باهم گذروندیم از اون روز که تو خیابون راهنمایی مشهد فهمیدیم خدا تو رو به ما داده تا ویارا و حالت تهوع ها و بالا آوردنا تا استراحت مطلق تا امتحان میان ترم تا خذاحافظی همکلاسی ها تا نوروز و استرس موندن یا اومدن به تهران تا ماه دردها و دودر کردن کلاسا و بالاخره رسیدن به روز موعود واقعا چه زود گذشت و چه متفاوت امروز هم میخام از روز تولدت بگم هم از بزرگ شدنت: الان که دوماهت شده تو آغوم آغوم میکنی می خندی اشیا و با چشم دنبال می کنی پتو رو از رو پاهات کنار میزنی دستت رو می خوری من و بابایی رو تشخیص میدی با لالایی شب بخیر کوچولو آروم میشی وزن و قدت رو هم فردا چک میکنی...
13 تير 1390

سلام

سلام فاطمه گلی   با اینکه تو بلاگفا برات مینویسم اینجا هم یه دفتر خاطرات برات ایجاد کردم دلم برات بگه باز بدقلق شدی و معلوم نیست تا کی میخای مامانی رو کلافه کنی با شیر خشک خوردن هرچند مامانت صبرش زیاده دیشب دوباره زیاد بیدار بودی ولی بابایی نگهت داشت باریک الله بابایی مهربون دل مامانی برای مشهد تنگ شده ولی به هزار و یک دلیل نمیتونیم بریم یکی اش اومدنه عمه اته الان خوابی و من اومدم وب گردی فعلا برم به کارام برسم بای بای
5 تير 1390

اتدر شیرین کاری های فاطمه1

خیلی بانمک شدی وقتی عطسه میکنی خودت تعجب میکنی و چشات گرد میشه خودت پتوت رو از روت کنار میزنی وقتی خمیازه ات طولانی میشه لجت میگیره و گریه میکنی ولی هنوز هم شبا تا سه بیداری
5 تير 1390

چه حبره بابا

سلام مامانی چه حبره بابا من هیچی فکر بابایی رو نمیکنی شبا تا ساعت 3 بیداری اصلا زودتر از 3 تمیخابی کلافه مون کردی دیروز رفتیم دکتر گفت 4.5 کیلو شدی ماشاالله توپولی مامان من که از اول گفتم تو توپولی هستی
5 تير 1390

یه اتفاق خوب

بالاخره یه اتفاق خوشایند تو این چند روز افتاد دانشگاه موافقت کرد دو تا از درسام رو امتحان بدم البته با نمره بالای شونزده وگرنه این دو تام حذف میشه از همین الان میرم بخونم راستی فاطمه جونی شیرم بهتر شده و تو هم بهتر از قبل میخوری امروز میریم پیش دکتر خودم تا ازت شکایت کنم و یه راه حلی بگیرم شاید افاقه کرد و تو هم شیر مادرخور شدی تا بعد
5 تير 1390