فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 8 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

سلام نی نی، فاطمه گلی

آزمايش الهي

1394/11/15 1:03
نویسنده : مامان رضیه
113 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به دختران عزيزتر از جانم

اين روزها در يك سوم آخر حاملگي هستم و من بابايي و فاطمه هر سه چشم به راه گل دختري به نام ريحانه هستيم روزها گاهي به سرعت ميگذره و گاهي هم با هل دادن و به زور هم نميگذره ولي در هر صورت اين روهاي سيرين و به يادموندني سخت شده شكم بزرگم دل دردها كمردردها و نفخ ها و.... همه لازمه مادر شدنه

انشب ميخام يه كم مادرانه بنويسم خدا چه ميدونه شايد شما هم مثل من ناصح خوبي در زمان نياز نداشته باشيد شايد شما هم نياز به يك دلداري دهنده داشته باشيد و من اون روز نباشم

دختركانم بدونين زندگي به سختي نميشه و هميشه اون سختي هايي كه ما فكر ميكنيم غيرقابل تحمله از يك نگاه ديگه آسونيه بدونيد خدا وراي تحمل انسان براش آزمايش و امتحان قرار نميده بدونين هر كسي هر انساني تو زندگيش يه جور آزمايش ميشه پس هر وقت سختي بود بهش به ديد آزمايش نگاه كنيد و غافل نشين از اينكه گاهي انسان با غرق شدن در آسوني ها آزمايش ميشه

من فكر ميكنم آزمايش اين روزهاي من نااميدي از همه و پناه بردن به خداست آرمايشم حس جاي خالي مادرمه آزمايشم قدردان بودن به خاطر بودن پدرتونه و شايد از همه اينها سختتر ديدن همسن و سالاي خودمه با مادري مهربون دلسوز راهنما و ... مادري مثل مادر ده سال پيش خودم

بين خودمون باشه چند شبيه بهانه ميگيرم بهانه مادرمو نگاهشو حرفاشو فكراشو راهنمايي هاشو 

... و البته به سختي و به زور فهميدم حكمت خدا در اين بوده

فردا قراره راهي مشهد بشيم براي عقد عمه بنفشه و عروسي دايي رضا قراره براي اولين بار در اين زندگي هفت ساله من مشهد تنها بمونم و بابايي بياد تهران قراره دو سه شبي تنهايي تو خونمون بگذرونه بدون ما سه نفر ما كه هيچ كدوم راضي نبوديم نه من با غرغرام نه فاطمه با اين حرفش كه سه تايي بايد بريم و سه تايي بايد برگرديم نه ريحانه با كم تكون خوردنهاي اين روزهاش

ولي بايد بدونيم اين روزها هم ميگذره مثل روزي كه قرار بود من و فاطمه بدون بابايي كه ماموريت كيش داد بگذرونيم و چقدر من استرس داشتم اما گذشت

بيشتر نگرانيم از تنها بودن در مشهد اينه كه بابايي وقتي در خونه رو باز كنه ببينه كا نيستيم و دلش برامون تنگ شه و ما هم اون طرف پشت تلفن بزنيم زير گريه (چقدر زشت)

هفت سال فقط با هفت شب جدايي اونم چهار شبش به خاطر بيمارستان

بگذريم

چند روز ژيش آخرين تكه هاي لباس ريحانه رو هم خريديم شنبه دكتر بودم و از شرايطم راضي بود دوباره هم سونو نداد كه گل دختر دوم رو ببينم رفتن به مسافرتو مشهد رو هم بعد از سي و دوهفته يعني ده روز ديگه كه از مشهد برميگرديم ممنوع كرد يعني عيد رو براي اولين بار در منزل به سر ميبريم

ان شاء الله كه خيره

مامان بايد بره بخابه صبح كلاس داره دختراي نازم

شب هر دوتون بخير

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)