فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 8 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

سلام نی نی، فاطمه گلی

دلتنگي ...

1394/12/10 1:37
نویسنده : مامان رضیه
123 بازدید
اشتراک گذاری

اين روزها كه آخرين روزهاي پنج سالگي فاطمه رو مي بينم و همزمان شده با آخرين روزهاي دومين بارداريم دلتنگ مادرم هستم اين روزها برام يادآور روزهاييه كه مادرم بهم نماز خوندن رو آموخت چقدر خوب به خاطر دارم كه بهم ميگفت كنارم بايست و هركار من ميكنم تكرار كن يادآور روزهاييه كه مادرم اولين بار سوزن به دستم داد تا براي عروسكم اولين لباسش رو بدوزم يادآور روزهاييه كه مادرم از دور مواظبم بود تا خوب بزرگ بشم و قد بكشم و من اين روزها چقدر دلتنگشم

همه اون روزها (كه مقدمه اش با اين خاطراته تو روزهاي پنج سالگي) حالا من رو مادري بيست و هفت ساله كرده تا بتونم تو غربت اموراتم رو بدون كمك هيچ كس بگذرونم حالا كه اين قدر سنگينم حالا كه گاهي بي اشتها مي شم و گاهي بي حال حالا كه گاهي از دست فاطمه بي حوصله ميشم حالاست كه ميفهمم مادرم چقدر توان و انرژي و نيرو ريخته و من چه سهمي در پيري زودرسش داشتم 

مادر واقعا موجود غريبيه ذره ذره آب ميشه به پاي قد كشيدن فرزندش بدون اينكه آب شدنش معلوم باشه و يهو ...

شايد روزهاي آخر بارداري قبل خيلي راحت تر بود چون اميدم به مادرم بود به بودنش به دلداريش به پرستارش با همه سختي هايي كه داشت چقدر خوب بود چقدر خوب بود روزي كه از بيمارستان بدون فاطمه اومدم خونه و مادرم بود و حالا فقط يادآوري خاطرات پنج سالگيم و تلاشي كه مادرم در خوب بزرگ كردنم كشيده دلداري دهنده اين روزامه

هرچند اين روزها سايه نصفه و نيمه مادرم شاكيم ميكنه و غصه دارم كه خدايا يه دختر بيشتر از هر روزي اين روزهاست كه به پرستاري مثل مادرش احتياج داره ولي الحمدلله رب العالمين همسري در كنارم گذاشته كه حتي نميذاره آب تو دلم تكون بخوره هر چيزي تو زندگي جاي خودشه ولي همسرم اونقدر سايه اش بزرگه كه جاي خالي خيلي چيزها رو پر ميكنه

اين روزهاي آخر نميدونم چرا انقدر طولاني ميگذره و من چرا اينقدر بي تاب و خسته ام فقط 40 روز مونده تا ورود اين فسقلي جديد كه خودش دنيايي تازه است براي من و امير و البته فاطمه 

ان شاء الله خدا توفبق امانتداري رو به من و پدرش بده

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)