فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

سلام نی نی، فاطمه گلی

آخر پنج ماهگی

سلام دهمل قشنگم میبینم که داری روزای آخر شش ماهگی رو به خوبی و خوشی میگذرونی چه دخملی وای چه گلپری وای! تا الان می تونی خودت بشینی لثه هات حسابی میخاره هر چی دم دستت میرسه گاز میگیری به طرف صداهای خیلی یواش هم برمیگردی اصلا حاضر نیستی سرجات دراز بکشی حتما باید بشینی میتونی بگی ماما ادای ماهی هم درمیاری خودت بازی میکنی و دیگه با ما خیلی کاری نداری فردا میریم واکسنت رو میزنیم از شنبه هم انشالله غذای کمکی رو شروع میکنم هنوز خدا رو شکر شیر منو میخوری و قطع نشده ارتباط ما دو نفر از این جهت امشب هم میریم دکتر تا همه چیزت رو چک کنیم دیگه حرفی نیست اگه بشه شنبه دوباره مینویسم ...
11 آبان 1390

آماده شدن برای غذا خوردن فاطمه

از هفته پیش دارم تو نت جستجو میکنم غذا رو کی شروع کنم چی بهت بدم چه جوری بدم با این علاقه ای که تو حداقل چشمی به خوردن نشون میدی به نظرم میرسه خوش خوراک باشی انقدر با ذوق و شوق به من و بابایی نگاه میکنی که ما هم به اشتها میایم دقیقا دو هفته دیگه هم به واکسنت مونده هم به غذا خوردنت دیگه اینکه تقریبا خوب میشینی سینه خیز هم میکنی ولی فقط وقتی خودت دوست داشته باشی با زور یا حتی تشویق حرکت نمیکنی صداها رو خیلی خوب تشخیص میدی و اینکه دیشب خودت با من دالی بازی میکردی صورتتو قایم میکردی بعد منو نگا میکردی من میگفتم دالی و تو دوباره و دوباره تکرار کردی من خیلی خوشحال شدم که اونقدر بزرگ شدی که سر خودت رو گرم کنی بقیه تحولاتت رو بعد مینویسم ...
1 آبان 1390

نشستن فاطمه

سلام فاطمه جونی دیشب بالاخره تونستی به طولانی ترین زمان در طول این چند وقته بشینی شاید 5 دقیقه یا بیشتر ازت کلی فیلم گرفتم و کلی هم ذوقیدم کلی هم عکس خوشگل ازت گرفتم دخملم خیلی خوش عکسه البته هنوز از غلتیدن یا تلاش برای غلتیدن خبری نیست ماشاالله اونقدر شر شدی نمیذاری بنویسم بعد از مدتها اولین مهمون شامی مون اومد شوهر عمه ات امیدوارم بذاری بترکونم
20 مهر 1390

شیرین کاری جدید دخملم

تازگی ها یاد گرفتی شصت کوچمولت بکنی تو دهنت هر چند همه مین اگه عادت کنی خوب نیست ولی من و بابایی نمتونیم جلوتو بگیریم هنز ازغلتیدن و سینه خیز فتن خبری نست ولیخیل خوش خن و خوش صحبتی دیدی پنج ماهم تموم شدیه روز ز پنج سالگ اتم ویسم انشاالله دیگه کار جدیدی نکردی فقط وقتی کار داشته باشم خودت با اسباب بازی هات خودتو سرگرم میکن چون می تونی خودت اشیا رو از اطرافت برداری عزز دل مادر!
19 مهر 1390

سلام عزیزم

سلام فاطمه جونی یادته پارسال با هم می رفتیم دانشگا اوایل که هیچ کی نمی دونست خبریه فقط خودمو خودت...! دیشب خونه دایی محمد من مهمون بودیم یه حرف خوبی زد دایی گفت اگه از بچگی زیاد رفت و آمد کنی بچه هم اجتماعی میشه هم وابستگی پیدا میکنه بعد که بزرگ شد خودش میاد و میره راستم میگه دیگه اینکه بابایی برای روز دختر برات یه هدیه خرید یه بازی فکری که شاید یه کم برات بزرگ باشه ولی قیمتشو بگو فکر کن بابایی 21 تومن پول هدیه روز دختر داد بار تولدت چی میخره؟ دیگه خبر خاصی نیست راستی شاید مامان جون و باباجون و دایی رضا از مشهد بیان خوشحالم تابعد
9 مهر 1390

روز اول بدون تو...

سلام نی نی مامان امروز گذاشتمت پیش بابایی و رفتم دانشگا البته فقط یه ساعت کلاس داشتم ولی با احتساب رفت و امد میشد سه ساعت خدا می دونه چقدر دل تنگت شدم نمی دونم با این اوضاع و اینکه دوس ندارم پیش کسی بمونی چطور قرارذه ارشد بخونم هر چی خدا بخاد تازگی ها شر شدی و البته یه کم لوس اگه بهت توجه نکنام شروع میکنی به جیغ زدن من و بابایی هم دل نازک زود میایم پیشت درپیدا ردن صداها و مهار کردن اشیا هم تبحر پیدا کردی به اندازه 5 ثانیه هم میتونی بشینی از بقیه مهارتات بعد مینویسم فعلا باید برم تابعد
6 مهر 1390