احوال این روزهای فاطمه
سلام به گل دختر من
خیلی وقته که نتونستم برات بنویسم و جالب اینه که این روزها تو بزرگتر و شیرینتر و شاید بشه گفت پر اتفاق تر شدی
روزهات به امید این میگذره که فردا میری مهدکودک و شبها به امید رفتن به خونه خاله ای عمویی به عبارت بهتر صبح که از خواب بیدار میشی هوز صبحونه نخورده میپرسی امروز میخوایم بریم کجاااا (کجا رو میکشی)
دوستای مهدت فراوونن (تو هم اجتماعی) بهار سینا عرشیا مهدیار آوا باران
کلا که ار مهد زیاد حرفنمیزنی و خدا رو شکر مربی مهدت به داد نگرانی من رسید و یک کتاب روزنگار از هفته پیش تو کیفت گذاشته
دیگه از احوالاتت باید بگم فعلا یه خورده سرماخورده ای و این هفته مهد نرفتی انشالله هفته دیگه هم مامان جون میان تهران و ... تا ببنیم بعد چه میشود
یه مسئله جدید اینه که شا تا میری مسواک میزنی میگی بابا میشه منو بخوایونین بعد بگذریم که یه جوری راضی ات میکنیم تا من بخوابونمت ولی بعد از خوابوندنت باید اونقدر کنار تختت بشینم تا خوابت سنگین بشه و اگه بیدار بشی و من نباشم ...
فعلا باید برم انشالله زود برگردم بازم بنویسم


احوال این روزهای فاطمه
